سایه خود را تماشا می کنم
این منم،ساده ولی بی مدعا
بـا هـیاهوی درون قلب مـــن
او نشسته درسکـوت و انزوا
شاهد هر روز و کارو فکر من
ساکت و مظلوم،مرا تکرارکرد
من هزاران رنگ میگردم ولی
او به تکرنگی خود ، اصرارکرد
او چه ساده درکنارمن نشست
پابه پای من به هرجاسر کشید
فـــارغ از دنیـــای رنـگـین تنم
تـا بـه اوج آســمانها پر کشید
خسته ازهررنگ وفکررنگی ام
سایه خــود را تماشـا می کنم
تا رها گردم از این حـال خراب
درسکوت سایه نجوا می کنم
ندا- ۱۶/۲/۱۳۸۷


